پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

ولنتاين؟ببخشيد نمي شناسم!

مي خواستم افتتاح بلاگم با يه مناسبت متقارن بشه تا هر سال(البته اگه عمرش به سال رسيد)سالگردش يادم بيفته.تو اين هفته هم فقط همين وينتاين بود.مي خواستم اولين پستم هم در همين ارتباط باشه اما ...
راستشو بخواهيد من تا حالا عاشق نشدم(اينم عيب ما!)و جالب تر از اون اين كه تا حالا هيچ عاشقي رو هم نديدم البته به جز يه مورد.نه اين كه بدونم عشق چيه تا بتونم عاشقو از بازيگر تشخيص بدم،نه!اما يه حسي بهم ميگه اين مدعيان در طلبش بي خبرانند....،يعني اين چيز(!)ي كه مي گن عشقه اون عشقي نيست كه مجنون رو مجنون كرد و فرهاد رو فرهاد.
تو اينهمه سايت،وبلاگ و ايميل،تو اينهمه كتاب رمان،شعر و غزلواره،تو اينهمه فيلم و آهنگ و كليپ، همه از عشق مي گن.جمله هاي قصار زيبايي كه هر كسي رو سرمست مي كنه،داستان هايي كه خواننده رو به قصر رويا هاش مي بره و آهنگهايي كه از عشق يه كاخ مي سازن اون ور ابرها.اما وجه اشتراك همشون اينه كه عشق هميشه تو يه هاله ي بزرگ از ابهامه.اين چيز(!) ها همش از حاشيه عشق مي گن نه خودش يا وقتي از خودش مي گن همش از يك موجود مفدس و عالي تعريف مي كنن،همين!نميدونم شايد بايد اصلا همينطور باشه.يعني نبايد به طور عريان و مستقيم از عشق گفت.شايد،ممكنه!
فكر مي كنم تازگيا يه عاشق واقعي رو مي شناسم.از وقتي كه از عشقش برام گفته كلي احساس متضاد دارم:
ترس از عاشق شدن،اشتياق به عاشق شدن(!)،بيزاري از عشق و .....
و كلي سوال درباره عشق،مثلا:
عشق انحصار طلبه يا نه؟
عشق ربطي به وصال داره يا نه؟
عشق زميني چه جوري آسموني ميشه؟
فاصله عشق و نفرت چقدره؟
غير از مرگ چه جوري عشق از بين ميره؟رو وصال مي شه حساب كرد؟(عشق افلاطوني)
كدوم ارزشمند تره؟عاشق،عشق يا معشوق؟
.
..
...
بگذريم.يه پيشنهاد برادرانه هم براتون دارم.قلب چيز با ارزشيه،با ارزش تر از هر گوهري.خيلي مواظبش باشيد و اونو با خودتون اين ور و اون ور نبريد!نذاريد هركسي اونو بدست بياره.من كه قلبمو يه جاي امن چال كردم تا هر وقت موقعش شد اين دفينه ي جواهرو از صدفش بيرون بيارم،هر چيزي به موقعش......

پست اول!:به نام ايزد خالق دانا

مدتها بود ميخواستم يه وبلاگ بزنم، تقريبا از وسطاي تابستون، مرتب تنبلي مي كردم و پشت گوش مي انداختم.چند روزيه كه احساس مي كنم ديگه بلاگ زدن برام حالت تفريح و سرگرمي نداره بلكه بايد اين كارو انجام بدم.بايد وبلاگ بزنم تا مجبور بشم بنويسم.بنويسم تا به اين بهونه فكر كنم.فكر به وراي زندگي عادت وار،فكر به وراي گورستان روزمرگي(به تعبير شهيد آويني).
برنارد شاو تو يكي از اون سخنرانيهاي خنكش يه حرف جالب زده:«اغلب مردم هر هفته(يا نمي دونم شايد هر ماه)كمتر از نيم ساعت فكر مي كنن،من خودمم هم كمتر از يك ساعت فكر مي كنم!
احتمالا منظورش فكر كردن هايي بوده كه از 70 سال عبادت بالاتره وگرنه سلول هاي خاكستري هيچ بنده خدايي بيكار نيست.اميدوارم بچه هايي هم كه گذري يه سر ميان اينجا نظر هم بذارن يا شفاهي يا حتي اس ام اسي به من نظرشونو برسونن.